هو المحبوب
و الفجر و ليال عشر
دوستت دارم را
روي سطرهاي سپيد گيسوانم
بخوان!
يادباران
صفحه اصلي  پست الکترونیک
می ناب
نورباران

باز اين دلم هوای ميخانه کرده ساقی ...
آرشیو دی ٩۳
اردیبهشت ٩٢
آبان ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢

خبرباران
ایمیل 
نام     


Powered by WebGozar
لينك باران
لوگو آرام دل
ديدار شمار


ديروز و امروز و فردا ... مهتاب!(تضاد)

اينها كه من مي نويسم قصه نيست !

اين مهتابنامه ها افسانه نيست !

حقيقت محض است

مهتاب رفته است

و من مانده ام هنوز ...

 

مهتاب ديروز عاشق اگر نبوده ام

امروز عاشقم

فردا را تو بگو !

 

برگرد مهتاب

 

من هر روز و شب

به دنبال نشاني شايد

به دنبال نوري

صدايي

ردپايي

پايان اين همه تنهايي تويي مهتاب !

يقين دارم !

برگرد و بمان !

 ٤:٤۳ ‎ق.ظ ٢۸ مهر ۱۳۸۳
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)


رنگ چشم های مهتاب

تو رنگ سياه دوست نداشتي . من هم سياه نمي پوشيدم . تو رنگ آبي دوست داشتي , آبي سبز . رنگ چشم هاي من !

هيچ گاه نفهميدم چشم هايت با من چه مي گويند . فرصت نشد مهتاب . به چشم هايم كه خيره مي شدي , بالا و پايين مي پريدم تا از زير نگاه سنگينت فرار كنم . مي شدم اسفند روي آتش !

مهتاب چرا هيچ كس براي عشقمان اسفند دود نكرد ؟

ما چشم خورديم مهتاب !

چه نيروي غريبي دارند اين چشم ها . امروز شيدايي پديد مي آورند و فردا غم جدايي !

كجايي كه ببيني سياه پوش شده ام . سياه ,  رنگ چشم هاي تو ! همان رنگي كه بيشتر از رنگ هاي ديگر دوستش دارم اكنون .

مهتاب , من نه شيداي چشم هايت , نه دلباخته ي صدايت , نه ديوانه ي زلفت , نه پريشان نگاهت ...

هيچ كدام نبودم . كه من تنها آواره ي بي نهايت دلت شدم , خراب مهربانيت !

دلت را به من باز گردان مهربان ترينم !

 ۸:٢۳ ‎ب.ظ ٢۱ مهر ۱۳۸۳
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)


من و مهتاب

 

 

ديگر نه كيمياگر و نشانه هايش

نه سودابه و سماجتش

نه ليلي و منظومه اش

نه نواي ني فرهاد و شورش

هيچ كدام دردم درمان نكند .

كه يافته ام از ازل قسمتم اين نوشته اند :

                                                       درد و درد و درد ...

از خيلي پيشتر حس غريبي داشتم به مهتاب . خودم را در مهتاب مي ديدم و مهتاب آينه ي تمام نماي من بود و من در آينه ي مهتاب سيماي ناپيداي خود را ديدم .

اگر يقين داشتم به ايمانم ... المومن مرآة المومن

همچون مهتاب نديده ام . دوستش دارم , بسيار ...

بگذار اكنون كه بايد به برش روم , آسوده باشم . تو نيز درنگ مكن . بدون شك چشم به راهت دارند آن ديگراني كه من هرگز نشناسم .

هرچه بود تمام شد .

مجنون براي من ...  ليلي براي تو .

زين پس

من و مهتاب و تـنهـايي

من و مهتاب و شيدايي

من و مهتاب و رسوايي

من و مهتاب و خـنديدن

من و مهتاب و گريـيـدن

من و مهتاب و نـالـيدن

چه دلتنگم اكنون ...

مهتاب شب هاي تار و تيره ام منتظرم بمان كه زندگي مرا پناهي جز تو نداده است .

و اما تو , غريب ترينم

كدامين جاده منتظر توست , ندانم !

كدامين كوير منتظر باريدنت , ندانم !

كدامين عشق شايسته ي وصالت , ندانم !

كدامين دل ... ندانم . ندانم . ندانم !

تنها مي دانم كه صفحه ي آخر منظومه ي عشق آن نيست كه من باور دارم !

مهتاب

 مستانه مي آيم , مستانه شو 

عاشقانه مي آيم , عاشق بمان

خسته مي آيم , منتظر باش

فرياد كنان مي آيم , صبور باش

اما باز اين بغض فروخورده ... خاموش !

تو فرياد بزن مهتاب

 

حسابش از دستم دررفته مهتاب . چقدر طولاني شده نديدنت !

يادت هست . قبل از عاشق شدن رياضي خوب بلد بودم . حال هم چيزهايي به خاطر دارم . بگذار كمي به آن زبان برايت بگويم .

اگر تمام روزهايي دوريمان مخرج كسري باشد كه صورتش مجموع ديدارهايمان است جواب كسر به صفر ميل مي كند ! و صفر يعني چه ؟ يعني هيچ !

صفر يعني من فنا شدم , مستانه فرياد مي زنم :

 خواهانم اين فاني شدن را

 خواهانم اين عاشق شدن را

ساختن را سوختن را

...

مهتاب تو مي داني كه من تو ام يا تو مني ؟

هيچ قانوني در رياضيات وجود ندارد كه از اين سوال به آن پناه برم . هيچ پاسخي نيست انگار . ياد كنكور افتادم و سوال هاي چهار جوابي ... يادت هست قرارمان براي قبولي كنكور ؟ يادت هست كه قول داده بودم قبول شوم با نمره ي خوب ؟ اما هم من مي دانستم  هم تو مي دانستي كه عاشقي كنكور نمي فهمد . نمره نمي شناسد اصلا لعنت به اين كنكور كه همش دعوايم مي كردي به خاطرش  ناراحت خود نبودم اما غمت را نمي خواستم . توان ديدنش را نداشتم ...

مهتاب عمر چه زود مي گذرد اينجور مواقع . بر خلاف گذر زمان در كلاس هاي رياضي .

كلاس هاي رياضي آن اواخر عالمي داشت . استاد درس مي گفت . حد و ديفرانسيل , مشتق و انتگرال و تابع و نقاط بحراني و هزار كوفت و زهرمار مار ديگر (ناراحت نشو مهتابم . گاهي عصبي شدن كه به جايي بر نمي خورد)

خلاصه استاد درس مي گفت و من مدام از پنجره سرك مي كشيدم .

چرا دير مي آمدي مهتاب ؟

يادش به خير مي آمدي ... هميشه مي آمدي و آن زمان كه تو را آنسوي پنجره زير دستان نوازشگر باران مي ديدم آرام مي گرفتم . يك چشمم به تو بود و با چشم دگر استاد را مي پاييدم كه كيفش را بردارد و بازش كند و دفتر حضور و غياب و ...

استاد هميشه انتهاي ساعت كلاس اسامي را مي خواند . و من هميشه غايب ليست استاد بودم .

....

مهتاب باقي را خودت بهتر مي داني . تا اينجارا هم بهتر از من مي دانستي و مي داني ...

چرا رفتي مهتاب ؟

 

 

 

                                  چون كار به اختیار ما نيست

                    

                   به كردن كار , كار ما نيست**

 

 

 

**منظوومهي ليلي و مجنون نظامي

                                                                                                                                              به قلم باران

 ٢:۱٦ ‎ق.ظ ۱٥ مهر ۱۳۸۳
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)


از نام ما خبری نيست ...

اخبار تازه را نشنيدي؟

گفتند :

 وضع هوا خراب است

گفتند آسمان همه جا ابري است

گفتند :

از سقف هاي كاذب سربي

باران زرد

باران شيميايي

                         مي بارد

گفتند گل هاي شرحه شرحه ي مارا

با داغ كهنه ي مادر زاد

                                    تشريح مي كنند

گفتند : ...

اما

با اين همه خبر

در عصر شب

در عصر خستگي

در عصر بي عصب

در روزنامه ي عصر

از شرح حال ما اثري نيست

در عصر خواب و خلسه و خميازه

در عصر آخرين خبر تازه

از نام ما

در روزنامه ها خبري نيست

قيصر امين پور (باران زرد از مجموعهی آينه های ناگهان)     

 ٧:٤٧ ‎ب.ظ ۱٤ مهر ۱۳۸۳
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)


گل نرگس

ســــــينه لبريز عشق ديده لبريز نور

آمده يک ســــــــــــوار از ره دور دور

همرهش يک بغل شاخه ی ياسمن

يک بغل عــــــــــاطفه آمده خوب من

...

کجايی يوســــــف دل های خسته ؟

کجايی ای امــــــــــير دل شکسته ؟

 ٦:۱۱ ‎ق.ظ ۱٠ مهر ۱۳۸۳
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)


دچار

انسان دچار كه می شود ناچار می شود از هست و بودش بگذرد و بی چاره می شود.بيچاره ی بيچاره بيچاره ی ناچار دچارم !

بيچاره ی دچار تو را چاره جز تو چيست ؟(قيصر امين پور)

...

اگر عاشق ديدارت شده ام جسارت كرده ام . می دانم ! اما دوای نابينايان تويی . ديدگانم نور ده !

اگر لب به سخن می گشايم در محضرت بی ادبی می كنم . می دانم ! تويی تنها شنوا . من چه كنم ؟

اگر دل سياهم را خدمتت آورده ام كه مرهم بر آن نهی حماقت كرده ام . می دانم ! اما طبيب جز تو نشناسم !

دست لرزانم را به دامنت گره زدم .عشق است به خاك افتادن ...

خاك پايت سرمه ی چشمم كن !

شميمت مسيحای من است . آنی در كوی بی نوايان قدم بگذار !

شانه ام می لرزد . دستم می لرزد . پايم می لرزد . دلم بلرزان !

 ٤:۱۳ ‎ق.ظ ۳ مهر ۱۳۸۳
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)