هو المحبوب
و الفجر و ليال عشر
دوستت دارم را
روي سطرهاي سپيد گيسوانم
بخوان!
يادباران
صفحه اصلي  پست الکترونیک
می ناب
نورباران

باز اين دلم هوای ميخانه کرده ساقی ...
آرشیو دی ٩۳
اردیبهشت ٩٢
آبان ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢

خبرباران
ایمیل 
نام     


Powered by WebGozar
لينك باران
لوگو آرام دل
ديدار شمار


آتشکده ویران
هیزم خاطرات سخت می سوزد و باد پشت پنجره جرات ورود به خود نمیدهد. می پیچد به جان درختان پشت پنجره و از صدایش می لرزد. همانکه زیر پنجره از تب می سوزد و هذیان میگوید...
بر گندمزاری طلایی خوابیده است و لبهای تشنه اش در لرزشی آرام طلبی غریب می کنند. دستش را مشت میکند اما سیب کال قرار نمی گیرد در دستانش و می غلتد و روی زمین می افتد. می چرخد و می چرخد و در امتداد نگاهش در گوشه ی تاریک اتاق گم می شود... .
مزارش می شود آتشکده ای که زمان ویرانش میخواهد.
غسل/کفن/لحد/فشار/... سکوت

این مصحف حکایت تعلقی است زمینی. دل گویه های موجودی اسیر خاک که گه گاه دست تمنایی به سوی افلاکیان دراز میکند. این سوز و گداز آسمانی نبوده و نیست. خرده مگیرید حقارت اینجا را! یادباران یادی است از خاطر فراموش! و تمام این کلمات و جملات متعلق به موجودی معمولی از اهالی شهری دور یا نزدیک. من آنقدر معمولی ام که گاهی از اینکه غریبه ای مرا با ضمیر مفرد خطاب قرار دهد دلگیر شوم. همانقدر معمولی که برای تعطیلات آخر هفته هیچ برنامه ای ندارم اما همواره هفته ام در آرزوی رسیدن پایان هفته می گذرد. گاهی تمام دلخوشی ام می شود پیدا کردن یک صندلی خالی کنار پنجره اتوبوس های همیشه شلوغ. من آنقدر معمولی ام که دیر رسیدنم را گردن مترو و شلوغی خیابان ها بیندازم و ... . من خیلی معمولی ام. نتیجه به جایی است ... من خیلی خیلی معمولی ... دیری است انسان نیستم!

هذیان(ردیف= سیم آخر)
راز خود به کس نگفتم/مهرت را به دل نهفتم

امروز هم /ما هر چه بوده ایم، همانیم/ما صوفیان ساده سرگردان/درویش های گمشده ی دوره گرد/ حتی درون خانه خود هم/ مهمانیم*

مهمان نسیبه شدن آنقدر شیرین است که حالا حالاها هوای شیرینی های دیگر نکنم هرچند از همین حالا لحظه شماری می کنم برای فراهم شدن بهانه های دیگر و دور هم جمع شدن های دیگر. چه شبی بود اما! هویزه... اهواز و ... . مشهد! ... خاطرات شیرین را شنیدن خوش است. حتی خاطرات دیگرانی که شاید غریبه اند اما آشنا...
(بقیه بروبچ هم دست بجنبانند تا بیات نشده شیرینی ما را بدهند!)

بعد از رفتن بابابزرگ تا وقتی مامان بزرگ بودند، خیلی حس نمی کردم نبودن بزرگتر یعنی چی ... مامان بزرگ که رفت فهمیدم جای خالیشون هیچ جوری پر نمیشه. اینکه شب عید غدیر باباسید نباشه... اینکه سال تحویل مامان بزرگ نباشه... حسرت سردیه! .. عید به عید که میرفتیم خونه عمو سید حسین یاد بابا سید خودم میفتادم. خونه باصفای عمو عید رو معطر میکرد برام و مهربونی مامان پوری من رو یاد مامان بزرگ مینداخت... مامان پوری خیلی وقت بود راه رفتن براش سخت شده بود... جوون بود ولی بیمار! اما انقدر سرحال و خوشرو بود که آدم یادش میرفت بیماریش رو. عید امسال چه روز خاطره انگیزی شد روزی که رفتیم دیدنشون چه شیرین بود... اما... مامان پوری... عمو رو غصه دار کرد و امشب هفتمین شبیه که خونه عمو عاری از نور بودنشه ...

صدپاره می شود دل...

اما تمام عمر/در انتظار یک دم عیسی وار/ماندیم...*
*قیصر

چون این گره گشایم وین راز چون نمایم/دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

هذیان(ردیف= سیم یکی مانده آخر)
هرچند نوائی از حنجره دردآلودم برنمی خیزد اما مجال این فریادهای آخرم به این سوز و سرفه های ممتد می ارزد. گلاب به رویت از بس نفس گیر میکند در گلویم آخرش میکشد به اینکه بالا می آورم.خودم را! من از این هیچ همیشه بیمار و همیشه مسموم پناهنده غریبت یاد تو ام. گاه اسیر انار .. گاه مست عطر سیب .. گاه مات زیتون! اما به معبودت سوگند دست تمنای من به شاخسار هیچ درختی نرسید!!! در حیرتم که این همه حسرت چگونه در این همه هیچ جای میگیرد. اما ... روزی ستاره می شوم! تمام آرزوی دخترکی که جز شب همنشینی ندارد. ...

نبودی که ببینی...

یک قدم مانده به تو تمام شک و یقین عمر هرچند کوتاهم آوار می شود بر دل ویرانم. طاقت نمی آورم. مرا تاب دیدار... ن ی س ت! یک قدم مانده تا تو.. تا نیل... تا مصر! تا سرزمین کودکی های گم شده... تا مدفن عصمت به تاراج رفته. این سال ها که تمام خنده هایم به تلخی نگاهی ختم شد زیر بار این راز شوم تکه تکه شدم اما از نفس نیفتادم به امیدی که روزی برسد بشارت بخشودگی..

هذیان (ردیف=ندارد): سوزشی غریب وادار به نالیدنم می کند. دلتنگ سکوتم و ناچار به فریاد... آن قطره های آه دریای نفرین شد و من غرق در تلاطم وحشیانه افکار خویش انگار در لحظات آخرین حیات تمام لحظه های بودنم را از خاطر گذراندم به دنبال دستاویزی شاید و یا به جستجوی بهانه تبسمی کوتاه... اما از لحظه لحظه زندگانی ام جز تو چه می تواند بر خاطر نشیند؟ که من پیش از شناختنت دچارت بوده ام... و پس از رفتنت محتاج و مبتلا و بیمار. اسیرم! به دردی که هیچ طبیبی درمانش ندانست و هیچ روایتگری داستانش نگفت. غریبم به زادگاهم و فروزانم از کرده خویش ...

صدبار اگر شکسته ام عهد / صدبار تو را دوباره خواندم
صـدبار اگـر ز مـن گذشتـی / صدبار به تو رسیده ام من

(40)



 
 ۱:٤۱ ‎ق.ظ ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)


ربیع
ادرکنی یا مهدی

- بهارهای شگفتی در راهند/فردا گلی می شکفد/ که بادها را پرپر میکند*
*علی رضا قزوه

- و من مسافرم ای بادهای همواره/ مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید*
* قیصر امین پور

-(هجویات و حذفیات)
تاریخ انقضای مدرج روی کالاها را دیده ای؟

- می زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز!
 
- خسته از دل، خسته از این دست دل،/ای خوشا دل های دور از دسترس*
* قیصر امین پور

 ٥:٢٧ ‎ب.ظ ٧ فروردین ۱۳۸٦
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)