هو المحبوب
و الفجر و ليال عشر
دوستت دارم را
روي سطرهاي سپيد گيسوانم
بخوان!
يادباران
صفحه اصلي  پست الکترونیک
می ناب
نورباران

باز اين دلم هوای ميخانه کرده ساقی ...
آرشیو دی ٩۳
اردیبهشت ٩٢
آبان ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢

خبرباران
ایمیل 
نام     


Powered by WebGozar
لينك باران
لوگو آرام دل
ديدار شمار


سبحان

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنفُسِهِمْ وَمِمَّا لَا يَعْلَمُون*

*یس 36
...
هیچ کس باور نداشت
آن بادهای مشرقی صالح
آن ابرهای مومن
آن آسمان مخلص را
                           هیچ کس باور نداشت
تا اینکه وحی باران
-آن وحی پرتلاطم برکت زا-
با جبرئیل صاعقه
                           نازل شد
و بی درنگ و با شتاب
آب از سر لجه های دیوانه گذشت...
در عمق آن جهنم آتش بار
رستخیز خاک را
                   هیچ کس باور نداشت

یامرسل الریاح
                    سپاست باد!*

* سید حسن حسینی

سرخط. دیوانه می شویم...

 ٥:٠٢ ‎ق.ظ ۱٥ امرداد ۱۳۸٦
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)


 
طلوع ماه پایان صوم سکوت و درد ! افطار دلخواه دیدار...
شب دل انگیز می شود با حضورت... ستاره مسرور و مدهوش.
تمام قافیه ها را می بازم و دل از تمام دلبستگی هایم می برم و دلبند آستان غریبت می شوم. مدد!

من نجف ندیده ام...

8مرداد86
غصه ام می گیرد... دلتنگ ناشناخته ها... اسیر دور دست ها .. در سودای دست نیافتنی ها!
هست می شوم در خیالت...
فرشته نگاهت بر ظلمتم نازل می شود، بر وجود حقیرم شمیم عرش می نشیند و عبادتگاه موجودی می شوم شبیه خودم[!] چشم هایم محراب سجودی ستودنی می شود...
یا حی یا قیوم! باید به پا خیزم و این معبد متروک را از نو بسازم... و طور سینین!!!
[السلام علیک]
و تمامی مناجات من همین چند حرف، تنها همین کلمه، اللهم...
فتقبل منی هذا القلیل[؟!]

روز سوم
فواد افسانه هجرانت می شوم!
غرقه در امواج عبورت ... گمگشته در بی کران نگاه آخرینت.
من اسیر ابدی جنگی ناخواسته ام! نبردی سخت و سرد و خون آلود. در این تاریکی ممتد هزار بار می میرم و زنده می شوم. انگشتانم نم می کشد و سوزشی دردناک مچاله ام می کند.
موقعیت رسول ... گرای 270 درجه!بی اختیار دلتنگ ناصر می شوم. از ذهنم می گذرد که ناصر اسم فاعل ریشه ن ص ر است... نصر!
اذا جاء نصر الله و الفتح.
نگاهم در نقطه ای نامعلوم یک جفت پوتین مشکی خاک آلود را دنبال می کند!
از نبودنت بی قرار می شوم! از این بی خبری بیزارم... چشم می بندم و  تصویر لبخندی مات ... چشم هایم را می فشارم! حس میکنم درد قلبم تسکین پیدا می کند.... قلبم؟! گورستانی تاریک... آرامگاهی دسته جمعی... استخوان هایی پوسیده و عریان...
ساقیا برخیز و در ده جام را/ خاک بر سر کن غم ایام را

شب سوم.تمت


نمی دانم از کجا شروع کنم! گفته ام یک عالمه حرف دارم برای گفتن اما ... دروغ گفته ام خب! همین سکوت، مستم می کند. نمیدانم چرا شروع میکنم به گفتن ... آسمان به ریسمان می بافم و می شکافم و دوباره از نو ... می بافم و می بافم و هرلحظه بیشتر اسیرش... شب در سودایش صبح می شود. آرام و شیرین ... درد از خواب می پراندم! به خودم می پیچم و ...
قرار است بعد از یک سال عطیه را ببینیم! دیر می رسم! خیلی دیر ... مهتاب از زور ناراحتی ترسناک شده است! جرات نمی کنم به جز سلام حرف دیگری با او بزنم! به جز بهامین و نسیبه و مهتاب ... اکرم و مینا را چندماهی هست ندیده ام! درد سر صبحی جان نگذاشته برایم... نفس های بریده بریده هم گاهی در گلویم گیر میکند و سرفه میکنم! .. آنطور که دوست دارم نمی توانم حال و احوال کنم با بچه ها!
هنوز جرات ندارم حرف دیگری به مهتاب بزنم! نگاهش می کنم و ...! مهتاب، مهتاب، مهتاب! اگر بدانی این نام مرا یاد چه می اندازد خواهش دلم را می شنوی و ... مهتاب می گه با تله سی یژ بریم بالا که زیاد آفتاب نخوریم! بچه ها قبول میکنند! دلیلی برای مخالفت ندارم اما اگر هم مخالف بودم جرات نمی کردم بگویم! در این تعلیق عجیب و غریب این روزها انقدر تغییر کرده ام که یادم رفته از ارتفاع می ترسم! چون 7 نفر هستیم یک نفر باید تنها بنشیند! دست نسیبه را محکم می گیرم که خیالم راحت باشد آن یک نفر من نیستم! ... آنقدر ها هم که فکر میکردم خودم را نمی بازم، هرچند جرات تکان خوردن ندارم اما آسوده یادت میکنم. نبودنت را حس میکنم ... می رویم می نشینیم کنار آب! نون و پنیر قسمت می کنیم! چیپس و آجیل و ...! بچه ها می روند نزدیک اب! اما من از سرما سر جایم می نشینم و تکان نمی خورم! نسیبه کنار می ماند و مشغول می شویم! بزم دو نرفه مان دارد گل میکند که عطیه را می بنیم که از بچه ها کمک میخواهد که از این ور آب برود آنور اب! پاهایش توی اب است ... سردم می شود! دوباره مشغول صحبت می شویم که این بار جیغ مینا! عطیه را می بینم که می افتد توی آب! مینا نا باورانه نگاهمان میکند! خودم را به بچه ها می رسانم! شیشه باعث بریدگی پای عطیه شده است و در همین فاصله کوتاه افت فشار باعث بی هوشی عطیه شدو عطیه از حال رفت و کاملا رفت زیر آب! قبل از اینکه بچه ها بتونن از آب بیرون بیارنش تقریبا بی هوش بود! من که می رسم بالای سرش نصف سر و صورت و تمام روسری اش غرق خون است! باورم نمی شود! مهتاب تمامی آنچه را که توی این 5 سال سر کلاس و توی بیمارستان یاد گرفته است به خدمت می گیرد.با اینکه لااقل هنوز دو سال مانده تا بشود خانم دکتر نمیدانم چرا بیشتر از هر پزشک دیگری باورش داریم... چندساعتی طول می کشد تا می رسیم بیمارستان! آنقدر خسته ام که یادم می رود هربار بیمارستان می روم حالم بد می شود... عطیه را که توی اورژانس می بینیم و خیالمان راحت می شود که جز افت فشار مشکل دیگری ندارد می رویم آرام روی صندلی می نشینیم! دکتر اورژانس بریدگی پا و جراحت سرش را نگاه می کند. خوشبختانه مشکلی ندارد! ... روی صندلی اورژانس نشسته ایم و میوه های نسیبه را یکی یکی می خوریم! هلو و سیب!
باز یاد تو... و فاصله بیمارستان شهدای تجریش تا خانه! انگار میخواهم از اینور دنیا تا آنور دنیا برم. نسیبه هم قید جلسه آقای روحانی را می زند و بعد از رسیدن همسر و خانواده عطیه خداحافظی می کنیم و بر میگردیم! ادامه اش دیگر چه فرق میکند ... نیستی که ببینی!

 ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ٥ امرداد ۱۳۸٦
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)