هو المحبوب
و الفجر و ليال عشر
دوستت دارم را
روي سطرهاي سپيد گيسوانم
بخوان!
يادباران
صفحه اصلي  پست الکترونیک
می ناب
نورباران

باز اين دلم هوای ميخانه کرده ساقی ...
آرشیو دی ٩۳
اردیبهشت ٩٢
آبان ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢

خبرباران
ایمیل 
نام     


Powered by WebGozar
لينك باران
لوگو آرام دل
ديدار شمار


ه ج ر ت
بی آنکه بخواهم یاد نامی می افتم که سال هاست لابه لای خاطراتم خاک می خورد. هجرت! دبستانی دخترانه که پنج سال از کودکی ام را دید. و شاید به جز مادرم آشناترین یار کودکی هایم بود! اگرچه دست تقدیر دیوارهایش را فروریخت و پنجره هایش را شکست اما هنوز گاهی هوای صبحگاه حیاطش تازه ام می کند!
عجیب که این روزهای آخر تابستان ... در آستانه ماه مهر ...
بوی ماه مهر/ ماه مدرسه .... همشاگردی سلام!
انگار انسان دیگری جز من کودکی هایم را زیسته باشد با خاطراتم غریبی می کنم. این روزها که شاید آرام ترین شروعم را تجربه می کنم دیگر چون سابق تعلقی به نوشته هایم حس نمی کنم! انگار بخواهم با تمام گذشته ام وداع کنم. با تلخ و شیرینش. با سیاه و سپیدش!
همه چیز از باران شروع شد. از زمزمه ای کودکانه. از خلوتی ناخواسته .... به مهتاب رسید! بختی شوم. و حالا...
یهدی من یشاء ...
 ۱:۳٢ ‎ق.ظ ٢٠ شهریور ۱۳۸٦
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)