هو المحبوب
و الفجر و ليال عشر
دوستت دارم را
روي سطرهاي سپيد گيسوانم
بخوان!
يادباران
صفحه اصلي  پست الکترونیک
می ناب
نورباران

باز اين دلم هوای ميخانه کرده ساقی ...
آرشیو دی ٩۳
اردیبهشت ٩٢
آبان ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢

خبرباران
ایمیل 
نام     


Powered by WebGozar
لينك باران
لوگو آرام دل
ديدار شمار


مشيت بهار عطرگل را برای ما مقدر ميکند؟!

در مجمر نمرود

سپندي شديم

و بوي توحيد

در مشام تاريخ

زبانه كشيد

 

مشيت بهار

عطر گل را

براي ما مقدر مي‌كند.    

                             سيد حسن حسينی

سلام.

از روزمرگي‌ها نوشتن غالبا سخت نيست.اما اينكه حس مي‌كنم غريبه‌اي مي‌آيد و هرچند براي لحظه‌اي در سرزمين افكارم وارد مي‌شود نگرانم مي‌كند.و اين نگراني حديث مفصل خواندن از مجمر است.

 گاه كسي مي‌آيد و بي آنكه چيزي در خاطرش بماند مي‌رود .. گاه چيزي به يادگار مي‌گذارد، يادگاري از جنس درد .. گاه هديه‌اي به لطافت نسيم و گاه ...

و در انتها خود مي‌‌مانم و دست نوشته هايي كه يا از سر غفلت نوشته ام، يا شهوت، يا سرمستي و يا دلتنگي ...

و اين سوال هميشگي كه براي چه مي نويسم؟!

روزي يا شبي آمدم سردر اين خانه نوشتم سكوت .. سالي گذشت و عاقبت شكست .. سكوتي كه شايد پيش از تولد شكسته بود ...

روز ديگري قصد كردم سردر اينجا بنويسم .. ورود غريبه ها ممنوع! اما ديدم اگر چنين كنم گاهي ورود خودم نيز به وبلاگ ممنوع مي‌شود.

خواستم بنويسم ورود بيگانه ها .. ديدم هرچه درد در زندگي دارم از بيگانگي است و درد بي دردي دوايش آتش است .. اما بين آتش و بيگانگي انتخابي نيست.

خواستم ننويسم .. هيچ ننويسم .. اما .. شايد وسوسه .. قل اعوذ برب الناس

اما مرا براي آنچه ننوشته ام مواخذه مكن .. بر آنچه نوشته ام ملامتم مكن . سكوت و فرياد چه تفاوت ميكند وقتي ياد تو بي هيچ بهانه‌اي بي قرارم مي‌كند.

اما اين نيزه ها كه گاه از دست آشنايي  به سوي قلبم نشانه مي‌رود و گاه به دست غريبه‌اي بر دلم مي‌نشيند سخت ناتوانم ميكند و نا شكيب ...

تو چگونه تاب آوردي؟

چگونه شد كه هرچه گفتم لب به سخن نگشودي؟

چگونه شد كه چون ديگران نبودي؟ ديگراني كه آتش درونم را به آتش كنايه و غربت فزوني مي‌بخشند.

بگذار گلايه كنم از دردكشيده‌اي كه جواب بدي ام را به بدي مي‌دهد. پشيمانيم نمي‌پذيرد و ...

حال با اين تفاسير كه گفتمت ...

اجازه هست دلم گاهي برايت بگيرد؟

مي‌شود باز ناگهان ببينمت؟ ... صاعقه اي گران .. صدايي مهيب .. نزولي بي بديل ...

بگذار اين دخترك بنشيند و دست زير چانه بگذارد و خيال كند تو را ...

بگذار لحظه اي آرام بگيرم.

 

مسئوليت هر برداشتي بر عهده خواننده است.(تبليغ معكوس)

 

برايت خير مقدر .. دعايم کن!

والسلام

 ۳:۱٤ ‎ق.ظ ٢٦ فروردین ۱۳۸٥
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)