هو المحبوب
و الفجر و ليال عشر
دوستت دارم را
روي سطرهاي سپيد گيسوانم
بخوان!
يادباران
صفحه اصلي  پست الکترونیک
می ناب
نورباران

باز اين دلم هوای ميخانه کرده ساقی ...
آرشیو دی ٩۳
اردیبهشت ٩٢
آبان ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢

خبرباران
ایمیل 
نام     


Powered by WebGozar
لينك باران
لوگو آرام دل
ديدار شمار


وقتی باران نباريد ! (۲)

قسمت دوم _ اسماعيل شفيعي سروستاني
اين جمله ي كوتاه براي شاعران جذاب بود و شايد در كنار مجموعه اي از سروده هايشان كه در وصف باران سروده بودند جا مي گرفت. اما چه فايده؟
دسگر كسي شعر نميخواند . تازه , شعر شاعران و سخنوران هم باعث باريدن باران نمي شد.
صدا چيز ديگري داشت . بچه ها در ماندگي بزرگتر ها را مي ديدند اما به روي خود نمي آوردند.
زن ها چيزي دور و مبهم در دل احساس مي كردند اما زبان بيانش را نداشتند . گوئيا , آنقدر از "باران" "باراني شدن" دور افتاده بودند كه مزه ي آن را فراموش كرده بودند. وشايد هم ... كسي چه مي داند؟
روز ها پشت سر هم آمدند و رفتند . تا اينكه يك روز ؛
شاعري پير كه هيچ وقت شعر هايش را نفروخته بود و اصلا براي فروختن شعر نسروده بود و به همبن خاطر هم او را نمي شناختند و يا به حساب نمي آوردند در خستگي و خميدگي قدم بي رمق خودرا به دست گرفت و نوشت :
"تا باراني نشويد , باران نمي بارد!"
وكاغذ را در ميانه ي قابي شكسته و رنگ و رو رفته اما باقي از سالهاي دور , سالهايي كه آسمان از باريدن دريغ نمي كرد قرار داد وو با نخي بر گردن آويخت و از خانه ي محقر و كوچك خود بيرون زد .
براي كسي حوصله و حال و رمق تماشا نمانده بود . اما , گويا جمله ي نوشته در قاب فرياد مي كرد. در سكوت فرياد بلندي بود كه شنيده مي شد .شايد به اين خاطر بود كه يكي از كساني بود كه آن ندا را شنيده بود . چشم ها در كاسه ي سر مي چرخيد اما پير مرد كوچه ها و محله ها را پشت سر هم طي مي كرد . در سكوت او و فرياد تابلو چيزي نمودار بود . "باراني شدن!"
كم كم غوغايي در دل ها پيدا شد . گويا يكي يكي چيزي را به ياد آورده بودند. چيزي كه سال ها بود از يادشان رفته بود . "باراني شدن" , "يعني براي ديگران از آسمان باريدن".
چشم پير مرد كه به مردم مي افتاد هر كس چيزي در مي يافت .
باراني شدن , بي تقاضا و سوال باريدن.
باراني شدن , با خاك نشينان و خاك در آميختن .
تبسم آرام پيرمرد , تاييدي بر درك و دريافت كساني بود كه ناگهان در دلشان اتفاقي مي افتاد و از چشمشان برقي مي جهيد.
باراني شدن , زلال و شفاف شدن ...
شاعر پير كوچه ها را پشت سرمي گذاشت . از محله ها مي گذشت وپشت سر خود غوغايي به پا مي كرد. كم كم مردم باران را به ياد مي اوردند , تازه باران را مي فهميدند .
باراني شدن , جاري شدن , نايستادن .
باراني شدن , آسماني شدن , آبي شدن .
ديگر صدا از زير گنبد يا طاقي نبود , در دل ها بود كه غوغا مي كرد . اتفاقي در جان مردم شهر بود .مردم باراني شدن را سال ها پيش از ياد برده بودند .
همان وقتي كه مهربان بودن را از مي بردند , باران هم از آنان دور مي شد .
همان وقتي كه باران را به هيچ مي گرفتند , آسمان را از ياد مي بردند ...
حالا ديگر صدا همه ي حجم جسم و جانشان را پر مي كرد.
چشم ها به آسمان دوخته بودهمه از خانه بيرون زده و پا برهنه راهي دشت و صحرا شده بودند . از هم خجالت مي كشيدند و از اسمان اما , جملگي "باراني شدن" را مي خواستند ,
"باراني شدن " را طلب مي كردند ,
باران را صدا مي كردند ,
و باران باريدن گرفت .
پايان
تو کی بودی ای مسافر ؟
که من رو در من شکستی !
رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی
تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم
پا به پای باد حسرت برم و از تو بخونم
انتظار دیدن تو من رو آروم نمیذاره
مثل بغضی که گلوم رو بسته اما نمی باره
گم شدم تو شهر غربت رد پایی تو شب ها م نیست
با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست !!!
ای صدای آسمونی ... پرم از هر چه شنیدن
کاشکی می شد پر گشودن به هوای با تو بودن ...
به هوای با تو بودن ...
با تو بودن ...
التماس دعا و یا علی !

 ٦:۱٩ ‎ب.ظ ۱٦ آذر ۱۳۸٢
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)