هو المحبوب
و الفجر و ليال عشر
دوستت دارم را
روي سطرهاي سپيد گيسوانم
بخوان!
يادباران
صفحه اصلي  پست الکترونیک
می ناب
نورباران

باز اين دلم هوای ميخانه کرده ساقی ...
آرشیو دی ٩۳
اردیبهشت ٩٢
آبان ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢

خبرباران
ایمیل 
نام     


Powered by WebGozar
لينك باران
لوگو آرام دل
ديدار شمار


خرمای بم!

بچه که بودم يه شب اتفاق عجيبی افتاد. مامان ساعت ۳ يا ۴ صبح مارو از خواب بيدار کرد و گفت حاضر بشيم بريم خونه ی بابا بزرگ مهمونی!(اون وقت صبح)

چون پدربزرگم مريض احوال بود و اون روز هم مصادف با نيمه ی شعبان و عيد بود زياد تعجب نکردم ، اما يه کم نگران بودم .

خلاصه من و خواهرم و دختر خاله و پسر خاله ام که اون موقع تو يک ساختمان باهم زندگی می کرديم به حرف مامان و خاله گوش داديم و آماده شديم .

چون اون روز تعطيل بود غصه ی درس و مشق و کتاب و دفتر نداشتيم، اما يه غصه ی ديگه ...

من و بقيه بچه ها بر خلاف هميشه بدون اينکه حرفی بزنيم و سوالی بپرسيم ، خيلی ساکت و آروم و يه جورايی مات و مبهوت حاضر شديم. وقتی ديدم که مامان و خاله همه ی کمد هارو زيرو رو می کنن که لباس مشکی پيدا کنن ، فهميدم قضيه ی چيه ، اما جرات بيانش رو نداشتم.می خواستم گريه کنم اما ...

خلاصه راه افتاديم . توی راه همش احساس می کردم که دارم اشباه می کنم و به خاطر فکر اشتباهم از خودم خجالت می کشيدم ، اما اشتباه نکرده بودم!

ساعت حدود ۵ يا ۶ صبح رسيديم منزل پدر بزرگ.تقريبا همه ی اقوام نزديک اونجا جمع شده بودن . نمی دونم بقيه چه ساعتی از خواب بيدار شده بودن که قبل از ما رسيده بودن اونجا.

با اينکه ديگه مطمئن شده بودم که .... خودم رو زده بودم به کوچه ی علی چپ .اون موقع ۱۲ ساله بودم .اما احساس می کردم که خيلی بزرگم، فکر می کردم بيشتر ار سنم می فهمم .تو همين افکار بودم که که دختر خاله ی کوچکترم که اون موقع ۲ ساله بود وارد اتاق ممنوعه يعنی اتاق پدر بزرگ شد. تا اون لحظه به خودم جرات ورود به اتاق پدر بزرگ رو نداده بودم.اما انگار دنبال بهانه می گشتم. وارد اتاق شدم. همه جارو نگاه می کردم الا تخت پدر بزرگ رو.اما نمی دونم چرا اين دختر خاله ی کوچولوی من دست بردار نبود ، درست رفت سراغ تخت پدر بزرگ .رفتم دنبالش.وقتی رسيدم کنارش دست گذاشت روی تخت و ملافه ی روی تخت رو کنار زد ...

به خودم جرات نگاه کردن به آن صحنه را ندادم اما هيچ وقت آن صحنه را از ياد نخواهم برد.

بعد از اينکه دختر خاله ی کوچکم را بغل کردم و از اتاق بيرون بردمش خواستم ادای ادم بزرگ ها رو در بيارم و بزنم زير گريه .اما خوب که به اطراف نگاه کردم ديدم همه ی بزگترها  ساکت و آروم هستند... ساکت و آروم !

فقط يکی از خاله هام يک گوشه نشسته بود و آروم گريه می کرد. با ديدنش منم شروع کردم به گريه کردن.

چند ساعتی گذشت. رفتيم بهشت زهرا و بر گشتيم ديگه از سکوت صبح خبری نبود.همه حرف می زديم و بعضی وقت ها يواشکی می خنديديم و بعدش ... . هيچ کس دوست نداشت فکر بکنه .همه دوست داشتن حرف بزنن تا هر چيزی که از صبح تا اون موقع ديده بودن فراموش کنند.

خاله که از بس آب قند خورده بود ديگه حالش خوب شده بود ، يه عالمه خرما و يه عالمه گردو و پودر نارگيل آورد داد به ما تا برای مراسم فردا آمادشون کنيم.

ما هم شروع کرديم ، می خنديديم و گردو لای خرما می گذاشتيم . اما خنده ها همه تلخ بودند ، تلخ‌ِ تلخِ تلخ ؛ درست بر خلاف خرماهايی که در دست داشتيم.

هر خرمايی که در دستمی گرفتيم يک لبخند تلخ می زديم و در دل يک قطره اشک می ريختيم ... .

اتاق پر شده بود از جعبه های خای خرما و ديس های پر از خرما.

روی همه ی جعبه ها نوشته بودم «خرمای بم».

از اون روز به بعد هر شب يه عالمه خرما آماده می کرديم و فرداش يا توی مسجد يا سر خاک بين مهمان ها و غريبه ها قسمت می کرديم.

نمی دونم چه حکمتی داشت اما انگار هر دونه ی خرمايی که خرده می شد يه مقدار از غم ما هم کم ممی شد ... .

هفت روز و هفت شب گذشت. روز و شب چهلم هم گذشت.

توی انبار يه عالمع جعبه ی خالی خرما باقی مونده بود . يه عالمه جعبه ی سفيد ، روی همه ی جعبه ها با جوهر مشکی نوشته بود خرمای بم !

به قلم باران

***

سلام ... التماس دعا و يا علی !

 ٦:٤٢ ‎ب.ظ ۱٢ دی ۱۳۸٢
باران  لينك ثابت  تو را ناديدن ما غم نباشد (ديدار)