ناتمام

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پروا نمي‌كنم ز تو و آتش و حريق

همت كن و تو بر اين سينه شعله ريز

                                          همت كن ..

 

حالا جايمان عوض شده ... تو از آن بالا بالاها می‌توانی ببينی مرا اما من هرچه ميخواهم سربلند کنم که ببينمت نمی‌شود. هميشه در پهنه آسمانم چنان می‌درخشيدی که برای ديدن محتاج چشم هايم هم نبودم. حالا کجايی که برای ديدنت چشم گدايی می‌کنم...

 

 

/ 30 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی مظفری

سلام ممنون که اومدید خيلی لطف کرديد از ديدن پيامتون خوش حال شدم موفق باشيد ياعلی

مجنون

می سوزم و به آبم، اما، نیاز نیست. نه، تشنگی فروننشیند مرا به آب. ای داد از این عطش فریاد از آن سراب... «آن ماهتابِ سرزده از برج کهنه، کو؟ کو، آن پرنده، کو؟ گردآفرید، آن گل پرخاشجو چه شد؟ آن عطر ناشناس که همچون نسیم ِ خیس یک دم به جان تفته و سوزان من وزید گم شد به نیمه راه. آیا کسی به دشت آهوی من ندید...!؟»

عشق سوخته۷

سلام...حالت خوبه ...شناس ترين اشنای تو منم...انشالله عاقبت به خير بشی...

باران

سلامواگر ميشناختيد می دانستيد اين رفتار خوشحالم نمی کند ... يا علی

امير

سلام . اندکی صبر کن تا غبار چشمهايم را پاک کنم انگاه توانی برای چشمانم خواهد بود که هر کجا باشی تو را خواهد ديد منتظر حضور شما هستم

يوناس

برای پست جديد جای کامنت نذاشتی .. دلم گرفت .. اميد دارم که به چيزی که می خوای برسی و راهتو درست انتخاب کرده باشی و هيچوقت اميدتو از دست ندی ..

عشق سوخته۷

سلام{ در محضر يار] مبارک...اولين قدم از غير يار بريدن...

يوناس

سلام .. هی من الکی نمی گم دلم هواتو کرده ها .. يه بار بيشتر نديدمت ولی مثل دوستای خودم می مونی برام مثل خودمون باحالی (حال می کنی تحويل گيری رو) .. جدی می گم بشر حال و هواتو دوس دارم خيلی