حسرت

دارم از یاد خودم می روم! آرزوهایم را باد برده... و خاطراتم را باران شسته است.
هنگام رفتنت ... قلبم را گم کردم. افتاد و شکست ... یا کسی از برم ربود ... نمی دانم.
که پس از تو هیچ نمی دانم!
آنچنان دلتنگ نفس می کشم، که باورم نمی شود زنده ام!
زنده به گور کرده ام خودم را پس از تو!
کجای این پهناور بی کران پنهانی؟
چگونه فریاد کنم که بشنوی؟
چگونه فغان کنم که بازگردی؟

مرا گلایه ای نیست دیگر.

بسوزان مرا!
خاکسترم کن.

 

/ 1 نظر / 20 بازدید
عصرونه

به به قدم رنجه فرمودید بانو . نثر قشنگی داری فقط ه لحنت شادتر بود ادم دلش باز میشد [نیشخند]