مَرد مُرد .... مردانگي مُرد ... تنها شديم!

آهاي خبر نداري...
ميخندم! به سادگي خودم و به حماقت تو.
به اينكه يك روز .. نه .. يك شب نشستيم و هم را نقاشي كرديم .. از آن هم بدتر هم را صدا زديم ... به نام، نام كوچك! كوچك بوديم و نمي دانستيم ...
و نام كوچك من حالا بزرگ شده است. ديگر نقاشي نمي كشد. چادر سر ميكند كه پنهان شود .. حتي از تو!
امشب اين جسم فاسد و اين روح مسموم غذاي كرم هاي خاكي مي شود! همان ها كه آن وقت ها دوستشان داشتي ...
اما مي ترسم! صلاة وحشت ... صفحه چندم مفاتيح است؟ مفاتيح؟؟؟ يادت مي آيد ختم سوره فتح ... آويز گردن من و گره اي كه هرگز باز نشد. مثل گره گيسوان من ... بافه نقاشي تو ...
من هنوز دارمش! آن برگه كاغذ كاهي كه از وسط دفتر جدا شده بود ... جدا شده بود ... يك قاب قرمز برايش خريده ام. يك پنج برعكس قرمز! گاهي انگار درون سينه ام مي تپد ... درد ميگرد ... و امشب ميخواهد بايستد!
مرز در عقل و جنون باريك است ... كفر و ايمان چه به هم نزديك است
هيچ نگو ... تمام!
/ 0 نظر / 16 بازدید