من و مهتاب

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

ديگر نه كيمياگر و نشانه هايش

نه سودابه و سماجتش

نه ليلي و منظومه اش

نه نواي ني فرهاد و شورش

هيچ كدام دردم درمان نكند .

كه يافته ام از ازل قسمتم اين نوشته اند :

                                                       درد و درد و درد ...

از خيلي پيشتر حس غريبي داشتم به مهتاب . خودم را در مهتاب مي ديدم و مهتاب آينه ي تمام نماي من بود و من در آينه ي مهتاب سيماي ناپيداي خود را ديدم .

اگر يقين داشتم به ايمانم ... المومن مرآة المومن

همچون مهتاب نديده ام . دوستش دارم , بسيار ...

بگذار اكنون كه بايد به برش روم , آسوده باشم . تو نيز درنگ مكن . بدون شك چشم به راهت دارند آن ديگراني كه من هرگز نشناسم .

هرچه بود تمام شد .

مجنون براي من ...  ليلي براي تو .

زين پس

من و مهتاب و تـنهـايي

من و مهتاب و شيدايي

من و مهتاب و رسوايي

من و مهتاب و خـنديدن

من و مهتاب و گريـيـدن

من و مهتاب و نـالـيدن

چه دلتنگم اكنون ...

مهتاب شب هاي تار و تيره ام منتظرم بمان كه زندگي مرا پناهي جز تو نداده است .

و اما تو , غريب ترينم

كدامين جاده منتظر توست , ندانم !

كدامين كوير منتظر باريدنت , ندانم !

كدامين عشق شايسته ي وصالت , ندانم !

كدامين دل ... ندانم . ندانم . ندانم !

تنها مي دانم كه صفحه ي آخر منظومه ي عشق آن نيست كه من باور دارم !

مهتاب

 مستانه مي آيم , مستانه شو 

عاشقانه مي آيم , عاشق بمان

خسته مي آيم , منتظر باش

فرياد كنان مي آيم , صبور باش

اما باز اين بغض فروخورده ... خاموش !

تو فرياد بزن مهتاب

 

حسابش از دستم دررفته مهتاب . چقدر طولاني شده نديدنت !

يادت هست . قبل از عاشق شدن رياضي خوب بلد بودم . حال هم چيزهايي به خاطر دارم . بگذار كمي به آن زبان برايت بگويم .

اگر تمام روزهايي دوريمان مخرج كسري باشد كه صورتش مجموع ديدارهايمان است جواب كسر به صفر ميل مي كند ! و صفر يعني چه ؟ يعني هيچ !

صفر يعني من فنا شدم , مستانه فرياد مي زنم :

 خواهانم اين فاني شدن را

 خواهانم اين عاشق شدن را

ساختن را سوختن را

...

مهتاب تو مي داني كه من تو ام يا تو مني ؟

هيچ قانوني در رياضيات وجود ندارد كه از اين سوال به آن پناه برم . هيچ پاسخي نيست انگار . ياد كنكور افتادم و سوال هاي چهار جوابي ... يادت هست قرارمان براي قبولي كنكور ؟ يادت هست كه قول داده بودم قبول شوم با نمره ي خوب ؟ اما هم من مي دانستم  هم تو مي دانستي كه عاشقي كنكور نمي فهمد . نمره نمي شناسد اصلا لعنت به اين كنكور كه همش دعوايم مي كردي به خاطرش  ناراحت خود نبودم اما غمت را نمي خواستم . توان ديدنش را نداشتم ...

مهتاب عمر چه زود مي گذرد اينجور مواقع . بر خلاف گذر زمان در كلاس هاي رياضي .

كلاس هاي رياضي آن اواخر عالمي داشت . استاد درس مي گفت . حد و ديفرانسيل , مشتق و انتگرال و تابع و نقاط بحراني و هزار كوفت و زهرمار مار ديگر (ناراحت نشو مهتابم . گاهي عصبي شدن كه به جايي بر نمي خورد)

خلاصه استاد درس مي گفت و من مدام از پنجره سرك مي كشيدم .

چرا دير مي آمدي مهتاب ؟

يادش به خير مي آمدي ... هميشه مي آمدي و آن زمان كه تو را آنسوي پنجره زير دستان نوازشگر باران مي ديدم آرام مي گرفتم . يك چشمم به تو بود و با چشم دگر استاد را مي پاييدم كه كيفش را بردارد و بازش كند و دفتر حضور و غياب و ...

استاد هميشه انتهاي ساعت كلاس اسامي را مي خواند . و من هميشه غايب ليست استاد بودم .

....

مهتاب باقي را خودت بهتر مي داني . تا اينجارا هم بهتر از من مي دانستي و مي داني ...

چرا رفتي مهتاب ؟

 

 

 

                                  چون كار به اختیار ما نيست

                    

                   به كردن كار , كار ما نيست**

 

 

 

**منظوومهي ليلي و مجنون نظامي

                                                                                                                                              به قلم باران

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ahmad

سلام متن خيلی خوب بود ولی ميشه اينجوری در نظر گرفت که دل تنگی م بخشی از زندگی ماست بايد از آن هم لذت برد هرچند سخت باشد

سپيده

يک سلام و دو عليک!باغ صبا پشت ملک!!!!!!!! بابا قلم !بابا دلتنگ! بابا نفی چش قشنگ! باشه يکی طلبم! تو دانگشاه می بينمت دوست نويسنده ی من که اصلا هم سر مباحث ويژه نمی خندی! موفق باشی.....اين قلمتو....d:

ahmad

همين الان شما معرفی شديد مواظب دوستاتون باشين :)

آقا طييب.

سلام.آفرين باران.قشنگ بود.يه کم طولانی بود .کاش زبونتم يه کم امروزی تر بود.اما چسبيد.چون من هاليمه چی ميگی......رياضی هم....فرار نيست..کاش..بگذريم.يا عشق.

باران

تو را قسم به عشق سکوت را بشکن !

غریب آشنا

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم. سلام. غريبه نيستم . مدتهاست که نيستم وشايد... يه اتاق کوچولی نقلی تو کوچه تنهاييات ميخواستم میدونی چیه خيلی وقته که دلم دلتنگ يه تنهايی دبش و باحال وسط ايییییییییییین همه شلوغ (پولوغیه) با چند تا آدم که تنهاییشون رو مثل کوه رو دوششون این ور اون ور میبرن ودنبال یکی میگردند که جلوش سفره دلشون و پهن کنند و تنهایشون رو بذارند وسط سفره و زاز زار واسه همون یکی درد دل کنن. راست همون یکی واقعا یکیه. اونه که تنهایی رو میزاره رو دوشت به این امید که باز بیای در خونش رو بزنی میدونی چرا؟ واسه اینکه ؛ {نفخت فيه من روحی} برو دنبال دلت . دل بارون تو آسموناست . مجبوره بياد تو زمين . همه آسمونی اند و بارونی کاشکی بارونی ميمودند.

الهه

باران..مهتاب..تمام زيباييها رو در اين نوشته جمع کردی..منتظر شکستن سکوتش هستی؟! خيلی دلنشين بود..پاينده باشی

سپيده

سلام بابا کلاس نذار ديگه آپ کن همين دير آپ کردنت منو کشته نفی چش قشنگ!