آستان

سلام
در آستانه طریق وصل آستان تو ام عزیز.
حسرت نهفته در صدایم را شنوایی؟ درد جاری از دیدگانم را پذیرایی؟
همراه با یاد همسفری از جنس همیشه... همدل؟ هم درد؟ همپا؟ .... هم سر!
در تکاپوی شناختن و شناخته شدن ...
و بار سنگین تاهل!

(قال رسول الله صل الله علیه و آله: النکاح سنتی ...) 

هرگاه بی بهانه(؟!) دلگیر می شوم حس می کنم که تنهایی مرد مرا از من دور می کند و می بینم که صورتش از تلخی نگاهم چروکیده می شود...

ما را به هم ببخش و آرامش را به هردومان! و اگر لایق نیستم ... لیاقتش را و سپس آرامش را...
بیچاره مرد من!
گاهی در کشاکش روزهای تکراری لبخند در صورتش گم می شود و من با یاد شعف روزهای نخستین که در کلامش موج می زد ... می میرم.

تو گویی عمری است در راهم، اما هر لحظه ... وصل ... بعیدتر
با روحی خراشیده از روزگار ...
شرمسار از گذشته ای مبهم ...
با تنی سرد و خسته و از نفس افتاده

به راه می افتم!

بگشای در ...  

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یوناس

اوندفعه جلادتو دیدم و خبر را به ما داد و ما بسی سر در گریبان اندیشه فرو رفتیم .. امید است در پناه حق تعالی بزندگانی (یعنی زیستن بنمایی) و خیلی بر شما خوش بگذرد [گل] خلاصه آبجی خیلی مخلصیم و مبارک باشه .. بالاخره تو هم گول خوردی و متاهل شدی .. ولی من سنگرو حفظ می کنم [عینک]

-

سلام میشه لطف کنید و شاعر این شعر را به من معرفی کنید متشکرم نمی دانم چرا از حس زیبایم فقط یادش بجا مانده نمی دانم چرا از یار محبوبم فقط نامش بجا مانده نمی دانم چرا ز ذکرالله مطمئن خاطر نمی باشم و یا جود و بسی ارمن چرا کافر نمی باشم نمی دانم چرا پر درد و درمانده کسی از درد من هرگز نمی پرسد نمی دانم چرا گمراه و ره مانده کسی از راه من هرگز نمی پرسد نمی دانم چرا با اینهمه نقصان که کس از من نمی داند کسی اینجاست که می داند ولی از فضل خود هرگز نمی کاهد

پروانه

به به !!! دوست قدیمی!!! یادی از فقیر فقرا کردید. راستی سمیه چطور بود؟ دلم بد جور برا مسخره بازی های معصومه تنگ شده.ازش خبر نداری/ تو هم مراقب خودت و همسفرت باش قربانت [بغل]

اردشیر

سلام و عرض ادب الهی در بسته نیست ما دست و پا بسته ایم !!(علامه حسن زاده آملی) توان راه افتادن به سوی درت و در زدن رو عنایت کن به کرمت

عاشق آقا

در غربت غریب لحظه های بی کسی و فراروی نگاه یخ زده خورشید اشک در دیدگانش خیمه زده است که نقش بسته در ان هزارو یک قصه از غصه های فردا آفتاب در میان دستانش رنگ باخته است و اشک نیز توان فروچکیدن ندارد....

...

[گل]

باران

؟

سمانه

به قول فیض کاشانی که نمی دونم اين مصرع را اصلا سروده يا نه: از نا اميدی، استغفرالله! خبر به اين خوبی رو چرا اينقدر منفی توصيف کردی؟ ان شاءالله همون "بگشای در" همه چيز رو شيرين می کنه [گل]