تمنايي تا نيمه گاه ضيافت

و هميشه خويش را با كمال شكيبايي به محبت آنانكه صبح و شام خدا را مي‌خوانند و رضاي او را مي‌طلبند وادار كن ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سوره مباركه كهف آيه 28

 

بين خدا و خاك

 

روزي كه در مصاف دل ما

دندان گرگ فتنه

به بن بست مي‌رسيد

مردي رها

در حلقه‌ي محاصره‌اي تلخ

بين خدا و خاك

مخير بود

***

امروز در مصاف دل ما

دندان عقل گرگ

شكسته است

و مردي رها در عرش

با چشم‌هاي روشن

ميدان اختيار تازه ما را

زير نگاه شرقي خود دارد ...

شعر از مرحوم سيد حسن حسيني

 

سلام. منك السلام

در گرداب معصيت و ريا گرفتار شدم و شرم حضور جز سكوتم مجال نداد. حال به ياد آن واقعه غريب، آتش حسرت را به آب تمنا فرو مي‌نشانم و زخم سينه را به دست هاي مبارك تو مي سپارم به ياد آن زخم كه فرمودي درماني ندارد. اين داغ اكبر را جز تو كيست كه درمان تواند؟

مي‌دانم كه توفيق محرم شدن ندارم اما رخصت حضور عنايت كن به حق وهاب.

اين چشم‌ها  كه به انتظاري سخت بسته و باز مي‌شوند ...

اين نفس‌ها كه بي بهانه مي‌آيند و مي‌روند ...

اين دست‌ها كه چاره‌اي جز پنهان شدن ندارند ...

به آن حديث متواتر شفا مي‌يابند. يقين دارم! والسلام

/ 17 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خادم الزهرا(س)

سلام- اگه دوست داريد به جمع خادمين هيئت بپيونديد نام کاربری خودتون روانتخاب کنيد تا لينکتون روبذاريم-هيئت نيازداره که بچه های ديگه هم باهاش آشنابشن که دراين رابطه خيلی به کمک نيازداريم-ودرآخر مطمئن باشيدرجريان اخبارهيئت وجلسات آن خواهيد بود...

hosein

سلام جرمم چيست ؟ حود نمی دانم ؟ و چه تقديری در انتظار نمی دانم ؟ اما منظريم ... و انتظار را دوست دارم ... آری لياقتی نيست برای چشمانم ...برای دستانم ...برای پاهايم ..برای جوارهم ... خدا یا لایقم کن ...تا که باشم در رکابش ... ---------------------------------------------- التماس دعا از همگی

محمد

سلام/ عجب وبلاگی پيدا کردم/ همين جا رو ميگم.

parvane

دلتنگی را با کدام دل می نويسند؟!!...بابا دلمان هوايت را کرده بود. کجا بودی؟!!(:

مجنون

رفته ای و در سکوت مانده ام سکوتی تلخ حتی اشکی نيست که سکوتم را بشکند آن روز تمام اشکهايم را نثار معبرت کرده بودم يادت که هست؟ موقع آمدنت زمين تر بود گفتی اينجا باران آمده؟ در اين آفتاب تموز باران کجا بوده؟ آنها شبنم ديدگانم بود در بيقراری آمدنت نمی دانستم که برای بستن کوله بار آمده ای

مشکوة

سلام عليکم . چه خسته ام از اين خزان تنهايی ..... بهار عمر من ٬ چرا نمی آيی ........اين نفس‌ها كه بي بهانه مي‌آيند و مي‌روند ... اين دست‌ها كه چاره‌اي جز پنهان شدن ندارند ... به آن حديث متواتر شفا مي‌يابند. يقين دارم ...... زيبا بود . التماس دعا

ر ا ی ع ت ب

ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمده ايم، از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم، رهرو منزل «عشقيم» و ز سر حد عدم، تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم ...

فاطمه

سلام ودرود چه عجب بابا ما زيلرتت کرديم دخمری...خيلی عالی بود...ياعلی

حسين

سلام اميد وارم موفق باشيد دعا هم برای ظهور آقا يادتون نره برای سلامتی اقا هم دعا کنيد يا علی مدد جالب است.