وقتی باران نباريد!

قسمت اول _ نوشته ي : اسماعيل شفيعي سروستاني
وقتي باران نباريد, همه ي چشم ها به چشمه ها, قنات ها و چاه ها دوخته شد و زندگي هر روزي اگرچه كمي سخت بود اما ادامه يافت تا تابستان و پاييز هم آمدند و رفتند و زمستان ؛ اما ابري به آسمان نيامد و باراني نباريد .
وقتي باران نباريد , بهار به سختي , مثل جوانه اي كه تنه ي شاخه اي را مي شكافد و بيرون ميزند.مثل دانه اي كه پوسته هت را كنار مي زند تا سر بر آورد , از راه رسيد . كمي سبزي بر صحن دشت و دامن صحرا نشست .
همه دل نگران و منتظر , دل به باقي مانده ي آب چاه و قتات خوش كردند , شايد روزي ابري بيايد و باراني ببارد اما ابري به آسمان نيامد و باراني نباريد.
وقتي باران نباريد تابستان هم زودتر از هميشه از راه رسيد و همه ي سبره هاي لاغر و كم بنيه ي نشسته بر صحن دشت و دامن صحرا سوخت , برگريزاني زود هنگام , برگ ها ي خشك و پلاسيده را فرش زمين كرد و گرد و خاكي خود را بر صحن و سراي مردم زد اما , ابري نيامد و باراني نباريد.
هر روز وقتي مردم پنجره ي خانه هايشان را به روي صبح مي گشودند در دل اميد ديدن ابر و بارش باران داشتند اما , هر روز آسمان ,داغي و سوزش خورشيد را بيش از روز قبل به رخ آدم ها مي كشيد.
زمستان آن سال را هم , همه در حسرت و اندوه پشت سر گذاشتند و بهاري خشك تر را تاب آوردند , مثل اين بود كه اصلا بهار نيامده است.
به تابستان داغ بيشتر شباهت داشت تا بهار.
چشمه ها نجوشيدند؛ رودخانه رو به خشكي گذاشتند؛بيد هاي كنار جويبار رنگ پريده و خشك مثل اسكلتي ايستاده چشم به آسمان دوخته بودند.گرد و غبار بر در و شهر و روستا نشسته بود و مردم , همچنان چشم به آسمان داشتند. اما , ابري نيامد و باراني نباريد .
آدم ها در جستجوي آب از روستاها كوچ كردند , زمين ها و مزرعه ها , بي آب و عللف تن به داغي آفتاب سپردند . خبر بارش باران و جوشيدن چشمه اي در شهري دور , حتي اگر دروغ بود همه ي آنهايي را كه دست و پايي و قدرت حركت داشتند را آواره ي شهر و روستا و كوه و دشت مي كرد.
سكوت سنگيني چون بختك بر سر همه ي ساكنان شهر ها و روستا ها فرو افتاده بود.
زمين داغ و آسمان داغ تر. ديگر گوسغندي نبود و چوپاني كه در ميانه ي كوه و دشت سكوت را بشكند , ديگر رودي نبود و غلغل ابي در ميان صخره ها و سنگ ها كه غم از دل دختركان ببرد.
ديگر پرنده اي نبود كه در ميان شاخسار درختي بخواند.
آب كه رفت آباداني هم رفت.
تازه مردم فهميده بودند وقتي باران نبارد يعني چه ؟
در يافته بودند كه وقتي باران نبارد هيچ چيز نمي بارد.
آباداني از آسمان مي بارد اما چه فايده؟
سالهل آمدند و پشت سر هم رفتند , بهار و تابستان و پاييز و زمستان اما , ابري نيامد و باراني نباريد . تا اينكه يم روز كه همه سر در گريبان فرو كرده و نوميد در پناه ديوار ها و زير سقف ها نشسته بودند صدايي شنيده شد . معلوم نبود صدا از كجا مي آمد و به كجا مي رفت . مثل اين بود كه از زير گنبد يا طاقي آمده باشد . صدايي كه تنها برخي از آدم ها آن را شنيدند, شايد آنها كه بيش از همه تشنگي آتش به جانشان انداخته بود.
صدا اين را گفته بود و فقط يك بار گفته بود .
گوشها تيز شده بود . آنها كه شنيده بودند به دنبال منبع آن بودند و كساني كه خبر ان را از ديگران شنيده بودند هاج و واج به هم نگاه مي كردند , جمله خيلي كوتاه بود :"تا باراني نشويد , باران نمي بارد !"
همه از هم مي پرسيدند يعني چه ؟ بر خي هم از روي بي حوصلگي و كنايه مي گفتند : هذيان تشنگي است!اما , تشنگي و نباريدن باران نه هذيان بود و نه شايعه.بهتر بگويم , "نباريدن باران " واقعيتي بود كه همه تمنا وتقاضاي داشتنش را در جانشان احساس مي كردند. مثل همه ي درخت ها , رود خانه هاي خشك پرنده هايي كه ديگر خواندن را هم از ياد برده بودند , ناودان هاي شكسته و حوض هاي با آب.
جوابي براي اين پرسش نداشتند:"تا باراني نشويد" يعني چه ؟
...
ادامه اش را دفعه بعد مي نويسم ... دوستون دارم ! التماس دعا و يا علي !

/ 4 نظر / 9 بازدید
hosein

salam mamnon az neveshtehaye ale ajret ba zahra mamnon ya ali

ahmad

سلام ای کاش واقعا بارانی باشيم حتی خودت. ولی صداقت يکرنگ بودن و دوست خوب را شناختن و به هيچقيمتی رها نکردنش و از همه مهمتر خود شناختن تا به خدا رسيدن زحمت و رنج می خواهد .ضمنا يادتون باشه که شما به وب لاگ من سر نزده ايد. یا حق

حسام الدين

سلام. حيلی با حالی همين رو ميتونم بگم. يک شعر از خودم ميگم تابه اين مطلبت بخوره.( نغمه مرغ بهار حبيبنا يا حسين . زمزمه آبشار حبيبنا يا حسين. ذکر چمنزارها نغمه نيزارها هم همه کوهسار حبيبنا يا حسين . بشنو زمردان حق بارش باران حق غرش ابر بهار حبيبنايا حسين . کرده چنين هر زمان نغمه سرای ز جان .مرغک بر شاخسار حبيبنا ياحسين . چرخ فلک دست او دور زمان مست او گردش ليل نهار حبيبنايا حسين . بر دل هر آشنا ثبت شده از وفا . با قلم زر نگار حبيبنا يا حسين . به من هم سری بزن. خيلی خوشحال ميشم. يا علی

arbin

سلام / اولين مرتبه ست به وبلاگ قشنگتون اومدم . واقعا قشنگه بهتون تبريك ميگم . مي دونيد وبلاگ شما بوي عطر ولايت علي عليه السلام رو ميده البته اين احساس منه / موفق باشيد . انشا الله