بانوی باران

بانوي باران

بانو سلام !

... بانو بگذار کودکی باشم سر نهاده بر دامانت . که تشنه ی نوازشم بانو . که يک دنيا اشک دارم برای ريختن بر دامنت .

بانو چه کرده ای با دل بی قرارم ؟ که گاه و بی گاه هوای ديار تو می کند و افسوس که اين ره طولانی تر از آن است که من توان سپری کردنش را داشته باشم .بدون شک تو اگر نيايی ديدگان من هيچ گاه زيارتت نخواهند کرد .

بانو مهربانی را به تو قسم داده ام ، وفا را ، رحم را ، بخشودگی را ...

بانو لبخند می زنم و انتظار می کشم .

اشک ميريزم و انتظار ميکشم .

نفس می کشم و انتظار می کشم .

برای لحظه ای سرنهادن بر دامان تو .

بانو هرجا نامت باشد ، هر جا يادت باشد ، گل می شکفد ؛ گل ياش . و هرجا ياس برويد يأس بی معنی می شود .

بانو گرمای دستانت را حس می کنم ، حتی از اين راه دور .

بانو عطر ياس می شنوم ، حتی از اين راه دور .

بانو اشک ميريزم ... مثل تو .

حتی اگر روی برگردانی ديدگان نورانيت را می بينم .

بانو اشک شوق از ديدگانت می بارد يا ... اشک غم ؟

بانو تمام اشک ها مال من . تا هر زمان لازم باشد می گريم . تو تنها لختی بخند .

بانو به نيت تو فال بگيرم ؟

بگذار ديوان دل را ورق بزنم ...

حال باز می کنم ...

مژده ای دل که مسيحا نفسی می آيد

به قلم باران

..................................................................................................................

طرح اسوه

توضيحات طرح اسوه

فرم شرکت در طرح اسوه

..................................................................................................................

مــــــــــــــــــــادر

مــادري پيـر و پــريشـــان احـــوال .. عــمر او بود فــــــــزون از پـنـجــاه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

زن بي شـوهر و از حاصــل عـــمر .. يك پسر داشت شرور و خودخـواه

روز و شب در پي اوباشي خويش .. بي خبر از شــرف و عــزت و جـاه

ديــده بــود او به بر مــــــادر پــــير .. يك گـــره بســته ي زر گاه به گاه

شـــبي آمــد كه ســـــــتاند آن زر .. بكـــند صــــرف عــــمل هاي تباه

مـــــــــادر از دادن زر كـــــــــرد ابـا .. گفت : رو رو ! كه گناه است گناه

اين ذخـــــيره است مرا اي فــرزند .. بهر داماديت انشــــــــــــــــــا الله

حـــمله آورد پســـــــــر تا گـــــيرد .. آن گره بسته ي زر خواه مــــخواه

مــــــــــادر از جور پسر شيون كرد .. بود از چــاره چو دستش كـــــوتاه

پســــــــر افشــرد گلوي مـــــــادر .. آنچنان سخت كه رخ گشت سياه

نيمه جان پيكر مادر مادر بگــــرفت .. بر ســــر دوش و بيفــــــتاد به راه

برد در چــــاه عميقـــــي افكـــــند .. كـــز جـــــنايت نشود كس آگــــاه

شــد ســرازير پس از واقعــــــه او .. تا نـــــمايد به ته چــاه نگــــــــــاه

آخـــرين گــفته ي مـــــادر اين بود .. آه فـــــــــــرزند نيفتي در چاه

 

شاعر ناشناس

 

..................................................................................................................

 

عيد همه مبارک !35.gif

التماس دعا .. يا زهرا و يا مولا علی 01.gif

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روح الله

سلام ؛ خیلی وبلاگ قشنگی دارید ... به منم سر بزنید ...D:

Amin

سلام . ميای تبادل لينک؟

baran

سلام.روز مادر مبارک.زيبا بود . سبز باشی و بارانی.

barane_paiize

سلام باران جان خسته نباشی خيلی وبلاگ جالبی درست کردی انشاءالله اجرش را از حضرت زهرا بگيری وخانم کمک کنه تا بتوانی در پيروی از راهش کوشا باشی.در ضمن تولد دخت پيامبروروز زن را به شما وهمه پيروان ان حضرت تبريگ ميگويم نازی

رازدار

هزار هزار مبارک....يا حق!

الهه

سلام ..تبريک ميگم//متن زيبا و حس زيبايی بود..پاينده باشی

در اوج تنهايي

سلام عزيز (: خيلی ديذر رسيدم اينجا ولی باز تبريک عيد رو از من بپذير (: شعر بالا هم خيلی قشنگ بود ....

zoljanah

سلام خیلی زیبا بود و متشکر که لطف می کنید و به ذوالجناح سر می زنید یا علی مدد

نيما

سلام. هر چه از او می خوانيم بيشتر شوق خواندن پيدا می کنم.... وبلاگ خوبتون انشالله پر بيننده ترين بشه! راستی از حضورتون تو چلوکبابی ممنون