ماه نو ...

دل تو هواي نجف مي كند و دل من هواي آن عصر زمستان، هواي دلشوره  نخستين ديدار...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دل تو شوق پرواز دارد و دل من چنان در خيال تو آشيانه كرده كه ديگر همت پرواز نمي كند!

و سيب، همان ميوه‌ي ‌بهشتي همچنان در آستانه چيده شدن...

 

عمري گذشت و عاقبت حوا شدم ... عمري گذشت و تو نه آدم شدي نه هوائي حوا !

 

حال دستان بي رمق من كه براي چيدن گندم دراز بود خشك شده است و جسارتي كه هيچ‌گاه پيدا نكردم به رويم نيشخند مي‌زند و تو در دشت مقابل چشمانم بغل بغل گندم مي‌چيني.

 

عاقبت آتش حسرت من گندمزار تو را ... سوخت.(تمام شد.)

 

بدرود ماه نو

 

/ 19 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجنون

سلام. جایی خواندم .. به سکوتم که نرسيدی، به فريادم می رسی؟

يوناس

دل منم هوای نجف کرده .. خوب اونجا حالا حالا رام نمی دن .. عوضش امروز راهی مشهدم .. قول می دم حسابی برات دعا کنم .. خيلی دلتنگيم مگه نه؟

يوناس

سلام من بر گشتم .. خوبی .. کلی برات دعا کردم دوست جون که بهم نگی بی مرامم!

مشکوة

آتش حسرت .......... گندمزار را سوخت ! **** ..................

خيبرشکن

سلام ... خيلی وقت ميشه که به اينجا ميرسم ؛ بايد يا حسرت نادين بخورم و يا انگشت حيرت از ديدن بگزم !!! برای اين متن فکر کنم نفر اول يا دوم بودم ...!! داشتم مينوشتم که صدای «شاطري» و اياتش اينقدر فکرم رو با خودش برد که همه صفحات رو بستم و فقط گوش دادم ... الان هم چون صدايی نبود ؛ مست از حضور نبوديم و شوق نوشتن قدر دانستيم و نوشتيم ... باشد که عهد را ......... يا علی

يوناس

فک کردی من اعصاب مصاب دارم .. خوب هنوز قد تو نه ولی خوب ندارم .. باشه باران حرص نخور ديگه نمی گم جناب .. ا.. دلم واسش تنگ شده هی مياد يادم می ندازه بهشم می گی باور نمی کنه! عجب روزگاری شده ها ..

رهگذر

باران و خشکی!باران و رحمت يا باران و حسرت! باران يا حوا! اينجا چه قدر تضاد هست!شايد بيش تر از ايهام ها و استعاره ها.تضاد عقل و عشق! اما: هر دو به يک منزل روان*هر دو امير کاروان عقل به حيله می برد*عشق برد کشان کشان.دلت رو صاف کن،پاک و بارونی!يا علی

عشق

رهگذر دل باران صافه....فکری به حال خودت بکن..باران هيچی نگی

سینا

سلام... می ترسم از این تعبیری که شما کردید

سینا

سیب یا گندم ،چیدنش منهی خدا بود ...وسوسه ی شیطان..