أين انت؟

دانم كه ميداني دور از حريم وصلت گل رنگ و بو ندارد

هست اندر پرده بازيهاي پنهان

ليك گفته اي غم مخورم!

اول بار كه از نورت لبريز شدم ندانستم ...

هوائيت شدم. دچارت. بيچاره ات و تنها تو ميداني و من، كه  اين درد كه بخشيده اي ...

آنقدر طلب كردم كه  نصيب شد ...

مُحرم چشم هايت شده ام، در طواف گيسوانت نفس تازه ميكنم! اين دلگرمي مرا بس كه معتكف قلب پاك تو باشم و اين آسودگي خيال كه تو اعتكاف من نخواهي شكست ... اعتكاف ابدي!

مدام زمزمه ام شده ... در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم ...

اين سرزمين بي باران ... اين خاك خشك ... تو امير ملك جاني!

اين سال هاي هجران عقوبت همان يك لحظه غفلت من است. دانسته ام!

خود مرا گفتي كه ستار است و غفار ... چرا باز نميگردي؟

ديگر چه تفاوت ميكند آن پسرك سياه پوست به چه زباني سخن ميگويد ... نامت هميشه زيباست

ديگر چه فرق ميكند آن دختر مو طلائي مرا از كجا ميشناسد ... رسواگر است جنون

تو، عشق اسطوره اي من ... باز خواهمت ديد

بس است مرا ... تقبل

واااااااااااااااااای مهتاب!

روحی فداک ... بنفسی انت ... منک السلام .. السلام علینا ...

                                                                                         ح مبین

/ 20 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خيبرشکن

در باده نور عارض معشوق ديده ای ...... مستی در وقت بهاران خوشترت باد يا علی

خادم المهدی

سلام ان شاءالله که موفق باشید یاعلی ما گم شده ایم؟؟ http://aleya30n.blogfa.com

يوناس

خيلی دلم گرفته باران .. خيلی ..

دانشناپذير

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم .. نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ایم دوباره صبح .. ظهر .. نه غروب شد نیامدی

فاطمه

سلام...خيلي وقته به روز نشديا من به روزم ..متنت قشنگ بود...بهم سر بزن ...ياعلي

MB

.... چيزی نمی توانم بنويسم...

مريم

سلام! واژه هايت انگار از درد آشنايي سخن مي گويد، بوي يار مي پيچد در جانم، نسيم نام او كه كه خيال دل انگيزش هميشه با ماست، مي نشيند در نگاهم..... مرا هم در شانه هاي زيبايت دعا كن! ( راستي، لينكتون كردم! با اجازه)

پروانه

سلام عزيز مهربانم.... چه حيف که اونروزی زود رفتی يه سر بهم بزن ديگه.... منو تنها نذار دوست عزيزت عطيه

مجنون

باز کن پنجره را که رحمت ماه ضيافت خدا را جشن می گيرد و پائيز روی هر شاخه کنار هر برگ زرد شمعی روشن کرده همه بلبلان و چلچله ها برگشتند و نوای <<توبه>>سر داده اند طراوت و رحمت حياط و کوچه را يکدست کرده درخت خرمالو با خش خش برگ ها هم نوا شده اند و صوت داوودی همه جا را پر کرده... باز کن پنجره را تا تو نيز سراسر رحمت و مغفرت شوی ! هيچ يادت هست؟ که مجنون را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ و تشنگی با جان مجنون چه کرد؟ هيچ يادت هست در تاريکی و سرما و ظلمات بی مهتاب عطش جان سوز با سر و سينه و قلب مجنون چه کرد؟ << ای ابر خوش باران بیا >> معجزه ی باران را باور کن سخاوت را در دل سرد کویر با رویش رحمت و مغفرت سبز در چشم چمنزار ببین محبت را در روح <<ابوحمزه>> که در این اتاق کوچک با همین صدای خسته روز اول میهمانی را جشن می گیرد خاک دلم جان تازه یافته تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟ باز کن پن

احسان